جوانان آزاد اندیش ارومیه
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
کودکی با پاهای برهنه روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد، زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:عزیزم مواظب خودت باش. کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه،من فقط بنده ی خدا هستم. کودک گفت: می دانستم با او نسبت داری! روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید ! روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه درداخل کلاه بود.او چندسکه داخل کلاه انداخت وبدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار راشناخت و خواست اگراو همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید، هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است ... نمي توانم كلاس چهارم "دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بوداز بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن هيجاني لطيف نهفته است. "دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، تنها دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت درضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه "بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم شركت داشت من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم در امر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم. آن روز به كلاس "دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم و ديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با "نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است. "من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم.." "من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم." "من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد." نصف ورقه را پر كرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد از جا بلند شدم و روي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از "نمي توانم " ها بود. كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم ديدم كه او نيز سخت مشغول نوشتن "نمي توانم " است. "من نمي توانم مادر "جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد." " من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند." "من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند." سر در نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند! سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كار به كجا مي كشد... شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت: همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد. بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند. روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند وقتي همه كاغذها جمع شدند "دونا" در جعبه را بست آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتندمن هم پشت سر آنها راه افتادم وسط راه "دونا" رفت و با يك بيل برگشت بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند ايستادند بعد زمين را كندندآنها مي خواستند "نمي توانم" هاي خود را دفن كنند! كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند در اين كار شركت كنند وقتي كه سه چهار متري زمين را كندند جعبه "نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختندسي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از "نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود... معلمشان هم همين طور! دراين موقع "دونا" گفت: دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد. شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و "دونا" سخنراني كرد: دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره "نمي توانم" را گرامي بداريم او دراين دنياي خاكي با ما زندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما "نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني "مي توانم"، "خواهم توانست" و "همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستندشايد روزي با كمك شما شاگردها آنها سرشناس تر از آنچه هستند بشوند خداوند اورا قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين! هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شدآنها "نمي توانم" هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بودولي هنوز كار معلم تمام نشده بود در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم "نمي توانم" را برگزار كردند. "دونا" روي اعلاميه ترحيم نوشت: "نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980" و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند... هر وقت شاگردي مي گفت: "نمي توانم" دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه "نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اندبا اينكه سالها قبل من معلم "دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتمحالا سالها از آن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه "نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت "نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم... دوره ی ارزانی ست ..... تورم منفی شده! شرف این جا ارزان... آبرو قیمت یک تکه ی نان... و دروغ از همه چیز ارزان تر... و چه تخفیف بزرگی خورده است........قیمت انسان ها!!! دخترم جرالدين: پدرت با تو حرف ميزند!شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را بفريبد.آن شب است که اين الماس ،آن ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است. روزي که چهره يک اشراف زاده بي بند و بار تو را فريب دهد ،آن زمان بند بازي ناشي خواهي بود ، بند بازان ناشي هميشه سقوط مي کنند. از اين رو دل به زر و زيور مبند ،بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خورشبختانه بر گردن همه ما مي درخشد.اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي با او يکدل باش و به راستي او را دوست بدار. دخترم ،هيچ کس و هيچ جيز را در اين جهان نمي توان يافت که شايسته آن باشد که دختري ناخن خود را به خاطر آن عريان کند برهنگي بيماري عصر ماست به گمان من تو بايد مال کسي باشي که روحش را براي تو عريان کرده است. تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي كسي كه معني نگاهت را نمي فهمد گريان مكن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدايم دوست دارم. جرالدين دخترم: با اين پيام نامه ام را پايان ميبخشم ،انسان باش زيرا که گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بر قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است. ما به قیمت از دست دادن کارهای نیک ۰۰۰ کارهایی بس بزرگ کرده ایم
هوا را تمیز کرده ۰۰۰ ولی روح خود را آلوده ایم بیشتر می نویسیم ۰۰۰ ولی کمتر یاد می گیریم دارایی هایمان را چند برابر کرده ۰۰۰ ولی از ارزش خود کاسته ایم ما فقط سالهای زنده گیمان را افزوده ایم ۰۰۰ نه زندگی را به این سالها بیشتر برنامه ریزی میکنیم ۰۰۰ و کمتر انجام می دهیم بناهای استواترتر ۰۰۰ ولی خانوادها از هم گسیخته تر بیشتر خرج می کنیم ۰۰۰ اما کمتر داریم بیشتر می خریم ۰۰۰ ولی کمتر لذت می بریم درجه و تحصیلاتمان بالاتر ۰۰۰ ولی انسانیت کمتر دانش بیشتر۰۰۰ ولی قضاوت ضعیفتر۰ ۱. وقتی در صحنه ی حق وباطل نیستی هر کجا خواهی باش ، چه به نمازایستاده باشی چه به شراب ، هر دو یکی است. ۲. اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشهاي را بالا ببري . ۳. حسین(ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود،اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند. بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود. بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند. بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!» بسم الله الرحمن الرحیم درپست قبل به این مطلب اشاره شدکه دراین مشکل بوجودآمده دوطیف مسئولند: ۱.مسئولان ارشد نظام ۲.خودمابه عنوان یک جوان امروزی دراین پست می خوام به طور مختصر،به بررسی وتحلیل این دو طیف ووظایف اونا در این رابطه بپردازم: ۱.مسئولان ارشدنظام یکی ازنیازهای اصلی واساسی هرجامعه،بخصوص جامعه ی اسلامی ما وجود امکانات مناسب و مورد نیازمردم درتمامی شاخه های علمی و امکان دسترسی هرچه آسان ترتمامی آحادجامعه بالاخص قشرتحصیل کرده به این امکانات،می باشد. برای رفع این نیازنقش اساسی رامسئولان هرنظام ایفا می کنند،این مسئولان هستند که به شناسایی دقیق کمّی ها و کاستی ها،ظرفیت ها و قابلیتها،درتمامی بخشهای جامعه دست می زنند،وبا طرح یک برنامه ی هم جانبه به ایجاد امکانات و شرایط مناسب برای استفاده ی مردم به طور یکسان و عادلانه درتمامی مناطق اهم ازشهر و روستا،دور و نزدیک، محروم و غیرمحروم می پردازند. پس ازشناسایی و ایجاد این امکانات نوبت به چگونگی استفاده ازاین امکانات می رسد که بازهم نقش مسئولان در این امر انکار ناپذیر است،مسئولان نظام با وضع قوانین،باید ونبایدها و چگونگی استفاده ازآنها را مشخص می کنند.این قوانین باید طوری باشند که امکان استفاده را به تمامی آحاد جامعه،بخصوص قشرتحصیلکرده را به راحتی و آسانی بدون هرگونه تبعیض،باندبازی و سخت گیریهای بی چون و چرا را بدهد. ۲.ما جوانان امروزی درجامعه ی حال حاضرما،خیل عظیم استفاده کننده ازاین امکانات را باید جوانان تشکیل دهند زیراکشور عزیز ما ایران کشوری است جوان با جوانان لایق و شایسته. ما جوانان امروزی هستیم که درصورت دسترسی مناسب و استفاده ی صحیح از این امکانات می توانیم نقش اساسی در شکوفایی و پیشرفت کشور،شهر و جامعه ی خود ایفا کنیم. متاسفانه خود من که یک جوان هستم در مواجه با جوانان دیگراز اکثریت آنها این حرفهای...می شنوم که:بابا بی خیال، به من و تو چه!؟ ما چرا!؟برو دنبال جوونیت!؟ برو دنبال ...!؟ مگر این کشورو آینده ی آن،ازآن ما نیست؟ مگرما و فرزندان ما درآن زندگی نخواهند کرد؟ آیا انسان می تواند نسبت به آینده خود بی تفاوت و غافل باشد؟ بی هدفی وروزمرّگی دربین ما جوانان تاکی؟بی هدفی تا کی؟ بسیاری ازما جوانان به جای تفکر وتعقل درمورد نیازها،هدفهای اصلی و آینده ائی که ازآن خودمان هست درگیرحاشیه!افکارپوچ،سطحی و گذرا هستیم که به نظر من می توان درموردخیلی ازآنها بی تفاوت و بی توجه بودچون ارزش و بهائی ندارند. چگونه یک جوان ایرانی می تواند درمورد مسائلی،پوچ و واهی فکرکندووقت با ارزش و گرانبهای خود را صرف آن سازد؟ چگونه یک جوان ایرانی می توانددوران با ارزش جوانی رابابطالت و خوش گذرانیهای افراطی بگذراند؟ البته من مخالف تفریح و گردش نیستم ولی معتقدم یک جوان ایرانی تعادل رامی پسند،آگاه و آزاد اندیش است،دین او دین اسلام است دینی که به میانه روی در تمامی امور تاکید کرده وارزش هرچیز را درجای خود مغتنم شمرده است. با تمامی این تفاسیر همه این شرایط زمانی امکان پذیر است که هردو طیف که لازم وملزوم هم هستند وظایف خود را به خوبی عمل کرده و همگام با هم گامی مهم و موثر را درتوسعه و پیشرفت کشور بردارند.

۴. خدایا کفر نمی گویم !
پریشانم !
چه می خواهی تو از جانم؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا تو مسئولی!
خداوندا تو میدانی:
که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است!
۵. ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
۶. اگرتنهاترين تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین تمامی نداشته های من است.
۷.اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كویر است.
حال من این سئوالات را ازشما(جوانان) وخودم می پرسم:
| Design By : Night Skin |


